يك شعر - يك شعر في البداهه

دندان ها مي بينند كه تو زيبايي

و بو مي كشند بي پناهي و ترس ترا

چراغ هايي كه ترا فراموش كرده اند

در سوگ نوشته ي روي پشاني ات خاموشند

مي روم به سمت آبي ها

آب هايي كه روانند به سوي نگاه تيك خورده

قفل گناه خورده لبهام

پيراهن بيزار شده از ادامه راه

و به ماندن روي آب فكر مي كند

/ 0 نظر / 25 بازدید