یک شعر - یک شعر فی البداهه

خماری خرچنگ های

روی خاکستری صبح را خط سیاه کشید

من با خرچنکهام روحم را قیچی می کنم

کنار قندان صبحانه ام

بزرگترینشان تکیه داده

و با چشمهای کنجکاوش منتظر است تا براش لقمه بگیرم

نوشته های مرا کوچکترینشان ویرایش می کند

او اعتقاد دارد که خیلی پررو شده ام در نوشته هام

خماری خرچنگها

زاد و ولد سیاهشان

کج کجی راه رفتنشان وقتی که گریه می کنی

حمله ی ناگهانیشان وقتی که  می خندی

شاخکهای درازشان وقتی که فکر می کنی

شیطان ترینشان همیشه با من به سر کار می آید

بیرون از خانه او ساکت است

و به هیچ کس کاری ندارد

و تا غروب لااقل صد بار روحم را قیچی کرده و دوباره به هم چسبانده

خماری خرچنگها

روی سیاه شب را کم کرده اند .

/ 0 نظر / 23 بازدید