یک شعر - یک شعر فی البداهه
رتیل ها
پشت چراغ قرمز
منتظرند
اسکلت های سوخته
به آسمان چشم دوختند
ویروس ها
از خط های سفید
عبور کردند
عزرائیل
با خبرچینی انگشت های اشاره
با خود شیرینی دندانها
و با ترس دلها
پلور آبی را
در مترو
پیدا خواهد کرد .
یک شعر - یک شعر فی البداهه
خماری خرچنگ های
روی خاکستری صبح را خط سیاه کشید
من با خرچنکهام روحم را قیچی می کنم
کنار قندان صبحانه ام
بزرگترینشان تکیه داده
و با چشمهای کنجکاوش منتظر است تا براش لقمه بگیرم
نوشته های مرا کوچکترینشان ویرایش می کند
او اعتقاد دارد که خیلی پررو شده ام در نوشته هام
خماری خرچنگها
زاد و ولد سیاهشان
کج کجی راه رفتنشان وقتی که گریه می کنی
حمله ی ناگهانیشان وقتی که می خندی
شاخکهای درازشان وقتی که فکر می کنی
شیطان ترینشان همیشه با من به سر کار می آید
بیرون از خانه او ساکت است
و به هیچ کس کاری ندارد
و تا غروب لااقل صد بار روحم را قیچی کرده و دوباره به هم چسبانده
خماری خرچنگها
روی سیاه شب را کم کرده اند .
( يك شعر - يك شعر في البداهه )
شانس افتاد روي دندان ها
تو نامه ها را بغل بغل مي رساندي به اخم ها
بوسه ها يكي يكي خرج التماس شد
دندان ها مي خندند
دندان ها مي جوند
دندان ها بو مي كشند
جوهرها شبيه پدر مي شدند و تو خط مي كشيدي
شبيه مادر مي شدند و تو فرار مي كردي
لبها جواز عبورند
عبور حرف هاي ممنوع
حرف هاي دلواپس
حرف هاي هميشه پشيمان
تو مرده بودي در گلدان لباسهاي لاغرت
من داشتم تكه هاي مانده در نخوانده ها را مونتاژ مي كردم
( يك شعر - يك شعر في البداهه )
به دور و برم نگاه مي كنم
چه راحت و خودساخته به در و ديوار مي خورند گنجشكها
بيهوشي گوشهايت به تاخير افتاد
آمپول هاي خونسرد زندگي را به بهانه دوختند
و ژن هايي كه بوسيدي اكسيژن نشد
دعائي كه تا نيمه راه رفته بود
در راهروهاي سرنگ به دست
محو شد
به دور و برت نگاه كن
چه سخت و ناخودآگاه به شيشه مي كوبد وزوز مگس
درون رحم خوابيده است
كسي كه مي خواهد يك شبه زمين را به دو قسمت تقسيم كند
...
يك شعر - يك شعر في البداهه
دندان ها مي بينند كه تو زيبايي
و بو مي كشند بي پناهي و ترس ترا
چراغ هايي كه ترا فراموش كرده اند
در سوگ نوشته ي روي پشاني ات خاموشند
مي روم به سمت آبي ها
آب هايي كه روانند به سوي نگاه تيك خورده
قفل گناه خورده لبهام
پيراهن بيزار شده از ادامه راه
و به ماندن روي آب فكر مي كند
لای دندان های سلام گوشت گير کرده است
امروز يا فردا قرعه با نام تو خواهد افتاد
ساکت را آماده کن
هيچکس بوی دريا و رد پا و گوش ماهی را
قاب نمی گيرد
قمه قايم شده در کنج دل
تو قرمه می شوی و دندان لذت می برد از جويدن نام تو
( يک شعر - يک شعر فی البداهه )
روزنامه می خوانم تا فکر کنند که سالمم
تيترهای درشت آن به لاک صورتی چرکی که تو می زدی ربط ندارد
اتوبوس تکان تکان می رسد به محل کار کردن
لبخند روی لبم نقاشی شده اما
حواس من به تن و تنه ها و اخم ها نيست
آن روز که داشتی در آينه لب کوچک را هاشور می زدی با قرمز
يادت هست که رفته بودم هپروت
تيترهای درشت چه سخت حفظ می شوند
امروز باد دختری را برد چه ريز نوشته شده
ديروز دختری پدری را کشت چه گم شده در تبليغ
پيراهنی را که دو سال پيش از تنفرت پوشيدی
تن جالباسی است
حواسم نيست بايد نان بخرم برای صبحانه
بيماری را در کيفم قفل کنم .
-----------------------------------------------
چند لينک جالب :
مجله الکترونيکی « وازنا » يک مجله تخصصی شعر
نوشته های وبلاگ ( شعر روز - ش . پگاه )
اشعار وبلاگ در کوچه باد می آيد خواندنی است .
( يک شعر - يک شعر فی البداهه )
کفش را که سياه کردم
فلش بک شد غم ها
روی صورت مانکن ها
رژ لب
سرمه های سورمه ای
به صورتم ريشخند پرتاب شد
وقتی که جيب هام را نشان دادم
می سابم صورت سياه کفش را
پيرهن سفيد صداقت سياست
و اين سياست گذر زمان است
واکس می مالم روی گناه نکرده ام
و به معجزه ی تو فکر می کنم
همان هفت رقم قرمز
به صورتم ريشخند پرتاب شد
جيب هام را که نشان دادم
( يک شعر - يک شعر فی البداهه )
چراغ خانه را روشن نگه دار
گرچه کوچه با چاقو برادر است
خيابان با خبر شوم
چراغ خانه را روشن نگه دار
کلاغ
کلاغ
سياه شد آسمان شهر
گنجشک باش برای نامه ها
مرغ دريايی ام باش کنار سينما
اتوبوس به حادثه بوسه داد
...
...
يک شعر - يک شعر فی البداهه
حسودی می کنم به شکلات
ای کاش لبت حرف می زد برام
به جای شکلاتی که پوشيدی
--------------------------------
شعرهای دوستان که خواندنی است :
http://www.saena9.persianblog.ir/
يک شعر - يک شعر فی البداهه
محدوده خودمان را نقاشی کرديم من و تو
گنجشک پريد از روی روياهايمان و رفت تا دور دست
يک شعر - يک شعر فی البداهه
روزنامه ها چاق شده اند از جنايت
چشمها ميان پاها و لبها دنبال نور می گردند
تو حرفهات را قايم کرده ای لای جزوه هات
پتو بدهد به صدا
کسی پيدا شود به صدا که می لرزد از سرما
پتو بدهد
يک شعر - يک شعر فی البداهه
سيگار می کشيم من و ساعت مترو تا توبيايی
عاشقانه خودت بگو
چقدر بايد تحمل کنم رفت و آمد نگاه ها را
روزنامه ها
چشمهای سياهشان را به آبی آسمان نشان می دهند روزنامه ها
و تو نمی آيی
می خواهم با خاک اندامت تيمم کنم
می خواهی با خاک اندامم تيمم کنی
می خواهم فرار کنم از چشمهايی که سوال می کنند
گوشهايی که برای نان کار می کنند
آسان قرار گذاشتم با لبهات
که نمره ی بيست دور از دستهام
چشمک می زند که بيا !
...
( يک شعر - يک شعر فی البداهه )
وقتی به دکمه های آسمان فکر می کردم
فرياد اتوبوس و جيغ هدفون بيدارم نکرد
چشم در چشم ديوار
در مراسم تدفين آرزوهام شرکت کردم
ليسانس گرفتم برای خدا شدن
در کنج کنج سرم کتاب چيدم
اما نان به دندانهای يک در ميانم خنديد
( يک شعر ـ يک شعر فی البداهه )
خدا کند امشب تلفن پارس نکند برام
دکتر می گويد :
« دستها بالا !
يال لا ده ميليون رد کن بياد !
جغجغه سرت را در می آورم برات »
توامان به تن برهنه ات می انديشم و بهشت سيرم نمی کند
چشمهای کی برد را فشار می دهم
از چشم درد می گويم براتان
خدا کند جريمه که می شوم
موقع انحراف به چپ
تو قابيل را حامله باشی
هابيل
پستانهات ...
يك شعر ـ يك شعر فی البداهه
دارم آجر می چينم روی هم تا برسم به آن ابر صورتی رنگ قشنگ
صد سال تنهايی
سمفونی ...
بوف ...
...
آندره ژيد زير پام را قلقلك می دهد
دارم كتاب كتاب می چينم خودم را تا برسم به ...
***
ساعت زنگ می زند به گوشهام آهنگ می زند
بدو
بدو
برس به وام لانه ی زنبور
در برج مرمری ...
***
مدرك تحصيلی ام را بغل می گيرم امشب !!!!
( يك شعر ـ يك شعر فی البداهه )
هو می شوم وقتی می خواهم از سين راستی حرف بزنم
انگشتها چاقو می شوند
توی گوش عكس هام داد می زنم : هنوز فرصت باقی است !
سه راند مانده به پير شدنم
هو می شوم وقتی می خواهم از سفيدی بگويم برای دندانها
ـ ديگر موقع تماشای دراكولا می خندم ـ
تا در قاب جا بگيرم
كش كرده اند دستها و پاهام
يا پاره پاره شده ام
كه پاهام بيرون مانده از حد ها
( يک شعر - يک شعر فی البداهه )
روی شيشه سرخ می شود
که جلز و ولز می کند بالهاش
توی آينه ودکا تعارف می کنم به اندوه
اگر تلفن خط نکشد روی تنهائيم
و زنگها صدا نزنند اسمم را
دوست دارم رو به خورشيد شنبه
ابر يک شنبه
و خدای دوشنبه
جلز و ولز برقصم
باله برقصم با جلز و ولز روی شيشه !
هر روز منتظر يک اتفاق خوبم
توی تاب و سرسره ی نفس کشيدنهام
هو می شوم برای ادامه ی راهم
هر روز منتظر يک اتفاق خوبم
توی دفتر مشقهام هنوز بوی بيست و صد آفرين پيداست
چک برگشتی
بيمه
اجاره خونه
بيکاری
سهميه
سهام
سکس
سر دردهام
هر روز منتظر يک اتفاق خوبم
امروزم را با آدامس سر می کنم
فردام را بی خيالش !!!
وقتی کلاه از سر بر می دارم
سلام می کنم
کلاهم را که بر می دارند
سکسکه نمی کنم
همه کانالهای ماهواره را ورق می زنم
دنبال بهانه می گردم
ديگر پروانه ای توی کلاه نيست .
به عزيزم جلال آل احمد
سقاخانه
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زير پايم
ديده ام مات به تاريکی راه
پنجه بر پنجره ات می سايم !
[]
چشمهای حلبی باز امشب
نگه خويش به من دوخته اند
شمعها ؛ گرچه دمی خنديدند ؛
عاقبت گريه کنان سوخته اند !
[]
آه ... ! اين جام مسين از چه سبب
روی سکوی بدين سان گير است؟
هوس ميکده اش بود مگر
که بچنگال تو در زنجير است ؟
[]
قفل بر چفت تو ... سقاخانه
مادرم بست ؟ چرا ؟ راست بگو .
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست ؟ چرا ؟ راست بگو !
[]
کهنه ؛ کی زد گره بر محجر تو ؟
اختر ؛ آن دختر مشگین گيسو ؟
چادر آبی خال خالی داشت ؟
رخت می شست همیشه لب جو ؟
[]
بخت او باز شد آخر يا نه ؟
پسر مشدی حسن او را برد ؟
جادوی صغری بگم کاری کرد ؟
يا گره بر گره ی ديگر خورد ؟
[]
گردن شير سقاخانه
مادری بست نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعد از آن آه ... ! خودت مي دانی
[]
وای ... اين لاله ی گردآلوده
يادگار دل خاموشی نيست .
وای اين آينه ی دود زده ؛
عاقبت چهره نمای رخ کيست ؟
[]
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زیر پايم
قصه بس اگر چه سخن بسيار است
تا شب بعد سراغت آيم
اسفند ۱۳۳۳- تهران
عوارض اتوبان
عوارض شهرداری
عوارض نفس کشيدن
عوارض نگه داشتن نوشته ها در حباب شيشه ای
عوضی آمده ام به دنيا يا دنيا عوض شد با دروغ ها
سايه سايه می گردم دنبال کسی که تنهائيم را دزديد
و نان و نوشابه را بهم رشوه داد
کسی چماق می کوبد روی شعرم
ليست می کنم الفبا را
چماق می گويد به ترتيب جيب يادداشت کن آدمها را ...
به خانه آمدم
تلفن نامه نداشت برام
پائيز بود کتابخانه
و زمستان با کلاه حصيری شکار
به گنجشکها دانه می داد
انگشتهام حوس پيانو و مسافرت کرد
به مترسک صدقه دادم تا عوارضی را رد کنم
سرعتم را به ۱۰۰ رساندم
با پائيز
با زمستان مسابقه دادم
برف فوت کرد به پاکن هام
...
قرار بود اگر ديو تنوره کشيد از دل زمين با صدای بم
جهان پهلوان شوم
قرار نبود آدامس بجوم
کتابخانه ام را ماتيک بزنم
قرار بود همراه با کودک آوار
بادبادک بسازيم برای فرداش
قرار نبود ...
کسی پشت ميکروفون نان قسمت می کند
فحش نمی دهم
به تکه نانم می چسبم
تابلوهای راهنما تو را به خانه نمی رساند
پوسترها برای جيب لبخند می زنند
«دل سوز» چشم من و تو
سوزاند روياها را
کسی پشت ميکروفون ...
دنبال کار می گردم
با سامسونت
نان بربری
مدرک تحصيلی
دنبال کار می گردم
اخم می شود ريش
پوزخند می زند ته ريش
جلوی آينه می ايستم با دقت شش تيغ می کنم
دغدغه نان ندارم
از افغانستان شدن می ترسم
...
-------------------------------
با سلام به همه دوستان وبلاگ نويسم . مدتی به علت يک مشکل خصوصی عمومی
نمی توانستم شعر بنويسم راستی خيلی دلم می خواهد بدانم آيا وبلاگ نويسی از
سيستان و بلوچستان داريم يا نه ؟ خيلي دلم مي خواست بدانم ...خيلي دلم مي.....
دست می کشم بر صورت ديوار
بهانه می جويم
برای ماندن
نفس کشيدن
می نشينم لب پنجره
ميان آدمها دنبال چه می گردم؟
خاموش می کنم چراغ ها را
پناه می برم به جنين آباژور
می نويسم
سينوس به توان دو
کسينوس به توان دو
نمی شود نان
نمی شود خدا
نمی شود آباد کردن باغچه
دور می گردم
دور اتاق
دست می کشم به صورتش
از يک تا هفتاد می شمارم
می رسم به گلدان
دانه ی لوبيا می کارم
حسن کچل قصه می شوم
امشب سوسيس داغ می خورم
دانه های برف می شمرم
می گردم دور اتاق
هفتاد بار می رسم به هفتاد
وقتی همه خوابيدند
قبل از گرفتن دستهای سبز لوبيا
می بوسمشان
ياداشت می گذارم :
وقتی بر گردم
برايتان شلوار جين می آورم
فيلم هندی
جکی جان
آرنولد
ودکا
يک عالمه پوستر
يک عالمه کمدی ...
***
بيدار ماند آباژور وقتی خوابيدم
ديدم
ديدم که نوشت :
سينوس به توان دو
کسينوس به توان دو
می شود يک .
شعر را که خواندم تصميم گرفتم دوستان وبلاگ نويسم را نيز در لذتی که از
اين شعر بردم شريک کنم بنابراين لذت اين شعر را تقديم می کنم به کسانی
که هر روزم را با مطالب خواندنی آنها پربار می کنم :
آوات و هيوا - آيرو - نانام - رضا حيرانی - يوسف عليخانی - سپيده شاملو ـ پروين -
مريم هوله - هومن عزيزی - گراناز موسوی - علی قانع - نيما عابد -
مهرداد فلاح - حسن محمودی - و ساير دوستان .
( شعر از کتاب « افق سياه تر » سروده ی بهمن صالحی ـ سروده شده در ۱۳۴۳ )
در شهرهای کوچک
در شهرهای کوچک
با کوچه های تنگ و گل آلود
با خانه های کهنه و دلگير
آوخ که زندگی
چون انتظار مرگ ؛
آرام و تلخ و خسته کننده ست :
با آسمان شان
خورشيدهای تنبل و مفلوک
با روزهای شان
ساعات انتظار کشنده ست.
در شهرهای کوچک
هر چيز در نگاه غم آلود کوچک است :
ميدان شهر
با زنگ های مهمل ساعت ؛
بازار
با دکه های تنگ و محقر ؛
ديوارهای کهنه
با آگهی مجلس ترحيم ؛
و قلب ها
با عشق های خسته و بيمار ...
گويی که کوچه ها و خيابان ها
آوازهای کهنه و غمناکی ست
که آفتاب پير
در طول روزهای عبث ؛
تکرار می کند
گوئی که چهره ها
گل های کاغذين غريبی است
که اسب زرد ماه
پيوسته در طويله ی تاريک آسمان
نشخوار می کند!...
در شهر های کوچک
يک عشق ساده
رسوائی بزرگ دو قلب است
و ذهن بچه ها
آکنده از طنين قدم های شرمناک
گوئی که خوشبختی را
در مسلخ عقايد و آداب
چون گوسفندی محتضری سر بريده اند
گوئی که آرزوها را
در کاسه های چينی و زيبای آبگوشت
مغروق ساختند!...
در شهر های کوچک
گوئی که زندگی
در قالب فشرده ی خود سخت کوچک است :
هر اتفاق ساده و تکراری
مثل نزاع و عربده ی چند مرد مست
در امتداد شب
مثل تصادف دو اتومبيل
در قلب چار راه
يا تازيانه خوردن محکومی
در زير آفتاب خيابان
سرگرمی جديد نگه هاست
و طرح يک نئون
بالای شيروانی يک بانک يا هتل
انگيزه شگفتی چشمان...
گوئی که دست هائی نامرئی
گودال های عميقی حفر کرده اند
تا فکرهای بزرگی را
در خود فرو دهند.
در شهر های کوچک
گوئی که فکرها همه ناچيز و کوچک است
گوئی که می توان
از يک امامزاده ی کوچک
با نذر ساده ؛ معجزه های بزرگ خواست
يا عقده های تنهائی را
با چند قطره اشک
در پای تکيه ها و منابر ز دل فشاند
و روز جمعه را
با پاکتی ز تخمه ی خندان
بر گورهای ساکت و تنها ؛ به شب رساند
*
در شهر های کوچک ؛ آری
گوئی که راه ها همه يکسان
در انتهای کوچه ی بن بستی
مسدود می شود ؛
گوئی که دنيا
با آنهمه بزرگی و وسعت
در طول راه خانه ی تو تا محل کار
- در پيج آن خيابان ـ
محدود می شود
شعر از کتاب روزنامه ی شيشه ای از احمد رضا احمدی
اگر دانه بميرد
مرا نکاويد
مرا بکاريد
من اکنون بذری درستکار گشته ام
مرا بر الوارهای نور ببنديد
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازيد
گوش هايم را بگذاريد تا در ميان گلبرگ های صدا پاسداری کند
چشمانم را گل ميخ کنيد و بر هر ديواری که در انتظار يادگاری کودکی است بياويزيد
در سينه ام بذر مهر بپاشيد تا کودکان خسته از الفبا ؛ در مرغزارهايم بازی کنند
مرا نکاويد
واژه بودم
زنجير کلمات گشته ام
سخنی نوشتم که ديگران با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشته ام
مرا بکاريد
در زمينی استوار جايم دهيد
نه در جنگلی که در زير سايه ی درختان معيوب باشم
جای من در کنار پنجره هاست .
-------------------------------------------------------
امروز صبح آمدم ديدم ديروز عصر شعر فی البداهه ای گفته ام
که زيبا نيست ؛ پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکش کردم و شعر
بالا را نوشتم .
زبانم را می برم می گذارم درون فريزر
دل دل می کند قلبم
چشمهام را از کاسه در می آورم مي گذارم درون کاسه
دل دل می کند قلبم
دست می کشم به صورت پرستارم
خلاء
کتابخانه
تلفن
ميز
می خزم
می رسم به زانوی مبل
گوش می سپارم به تبليغ جنگ
کرست مدونا
پفک نمکی
می برم گوشهايم را
سرب می ريزم درونش
می گذارم سرم را روی شوفاژ
برای حل جدول عزا می گيرم
چهار خانه اش مانده
چهار خانه اش
دست می کشم
بر قلبم
هنوز زنده ام
انسانم
قيچی بر می دارم
چيک
چيک
می چينم انگشتانم
می گويد حس ششم
دنبالت می گردند
سنگسارت می کنند
می خزم
می خزم
از لوله فاضلاب فرار می کنم
در لوله فاضلاب اسيد نريزيد
در لوله فاضلاب ...
دال
ديوار
الف
اضطراب
نون
نداری
شين
شور زندگی
جيم
جای زندگی
واو
واهمه ی آينده
ه
کوی
ی
دانشگاه
شعر از کتاب آوازهای زن بی اجازه نوشته ی گراناز موسوی
چهار صد ضربه
کاش کنار جيبم باز
انار تلخی بود
در بسترت کشاله می رفت و من
باز نزذيک تر می شدم
به زن
بزن هفتاد ضربه را
تا هی زن تر شوم کنار سنگ ها
بزن باران
وای
گفت : بزن کنار !
گفتم : کنار رابطه خيس می شوم
نزن ! می زنم
پيش از آن که هفتاد رد قرمز
جوانی ام را خط خطی کند
مرا زن تر
می زنم ....... پس زنم
و هستم تا آخر ساران ............ بنگ
باران .......... سنگ
ديگر سر از خودم نيست
بزن .......... وای .......... تنم پر از انار می شود
سرم به سنگ نمی خورد
بزن ........ دنگ ........ دنگ
زمان نمی ايستد
کنار ايست
های در جيب هامان که می گردند
جز آفتابی که از پرده بيزار است
خيالی نيست .
---------------------------------------------
چون محيط اديت پرشين بلاگ مشکل دارد مجبور شدم به جای
فاصله نقطه گذاشتم.
دست دارم انگشت ندارم
« کن کور » به چشمهام می خندد
سوگوار است سينما
بالش بالش کتاب
دوا فروش چشمک می زند
قرص مجاز می فروشد
دست دارم انگشت ندارم
عقربه های ساعت برای که می چرخد؟
پياده روی می کند
اتوبوس
تاکسی
چربی هايشان آب نمی شود
مجسمه ی ماچ و بوسه و بوق
دست تکان می دهد
دست دارد انگشت ندارد
سر می چرخاند مونيتور
گوش تيز می کند
می گويد صدای ناله می آيد
کيليک می کنم روی شهر بازی
غش غش خنده
لبهای ماتيکی
يخچال برايم آب خنک می آورد
دستمال می کشد روی ميز
می گويد صدای ناله می آيد
ودکا و ماست سفارش می دهم
قرمزی سس
زردی سيب زمينی
کت دست می کند توی جيب
تعارف می کند يک شاخه سيگار
می گويد صدای ناله نمی شنويد؟
پک می زنم
حرف نمی زنم
پک می زنم
حرف نمی زنم
همسايه در می زند
می گويد
از خانه ی شما صدای ناله می آيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*** به تمامی کسانی که از ساختارگرايی و پسا ساختارگرايی پس گردنی
می خورند (و يا مثل من می نوشند) پيشنهاد می کنم اينجا
http://www.lamtakam.blogsky.com سر بزنيد .
می سابم و خالی نمی شوم
سياهی صبح از اتاق خواب می آيد
ليست شستن
دوختن
پختن
سابيدن ها را می دهد به دستهای وايتکسی
گوشواره ی آرزو می زنم
دستکش در دست
عشق را ميان اثاثيه می جويم.
پا تکان می دهند
ريشخندم می کنند ظرفهای شسته شده
عبوس و دل چرکين اند
لباسهای اتو شده
اين کثيفی چرا پاک نمی شود؟
[]
می سابم و خالی نمی شوم
با فرش
رخت
خلال سيب زمينی
از آرزوی بر باد رفته می گويم!
ساعت دنگ دنگ می کند توی سرم
واکس می زنم
خاکی می شود دل و دستم
اتو می زنم
صاف نمی شود خاطرات زتدگی ام
ترانه می خوانم
چرا اين کفش سفيد نمی شود!
اين کثيفی چرا پاک نمی شود؟
شب می آيد
چک می کند
چفت در
تلفن
پنجره
سفيدی
قرمزی چشم هام
شب می آيد
با اخم سياهش روی مبلها سيگار می کشد
روزنامه می خواند
تيک می زند و می گويد :
هنوز حرف حرف من است!
[]
می سابم و خالی نمی شوم
راستی!
نامم چيست ؟
لامپ ها که چشم می بندند
باز می کنم چشمهام
شب روشنم می کند که يک زنم
يک زن خانه دار
می سابم و خالی نمی شوم.
کلاغ آبی
در و ديوار خانه ام را رنگ می زنم
آبی
سبز
قرمز
مشهور می شوم
به عشق
آرامش
جسارت
[]
در و ديوار خانه ام را رنگ می زنم
شمعدانی را از ريشه می کنم
درون گلدان رنگ می ريزم
آبی
سبز
قرمز
برايم دست می زند همسايه
کمکم می کند
برايم نردبام می شود
ترکيب رنگها را می دانم
نقطه ضعف بچه ها رنگ صورتی است .
[]
در و ديوار خانه ام را رنگ می زنم
نيمه شب تينر می ريزم
زير درخت شهر
قلم مويم را دوست دارم
پيراهن جديدم
آبی
سبز
قرمز دارد
[]
در و ديوار خانه ام را رنگ می زنم
همسايه را رنگ می زنم
گداها از دستم فراری اند
بچه مدرسه ای ها زبان درازی می کنند
از دستشان آرامش ندارم
جسارت از دست دادن سبيل ندارم!
اما عشق عجيبی دارم
عشق عجيبی دارم به در و ديوار خانه ام
به پيرهنم
که رنگ آبی
سبز
قرمز دارد .
ـ داری خوب می شوی
اين را
اشکهای ناخودآگاه مادرم
نگاه های دزدانه ی پدرم
رديف دندان های نامزدم
می گويند
می گويند داری خوب می شوی
[]
دارم خوب می شوم
ديگر از پشت سرم صدای پا نمی شنوم
به خانه که می آيم
کنج اتاق نمی نشينم
ساعت شروع همه ی سريال ها را می دانم .
[]
دارم خوب می شوم
ديگر به درد دل روسپی گوش نمی دهم
کيف می کنم وقتی
قسمت حوادث روزنامه را بلند بلند می خوانم
تعريف می کنم
قرص هايم را به موقع می خورم
سوسکها را می کشم
لانه ی مورچه را آب می گيرم
[]
دارم خوب می شوم
ديگر وقتی اذان می گويند
به آسمان نگاه نمی کنم
گريه نمی کنم
با پدرم نماز می خوانم
[]
دارم خوب می شوم
براي سلامتيم
گوسفند را زنده زنده سر می برند
[]
دارم خوب می شوم
اين را
از اشک مادرم
نگاه دزدانه ی پدرم
رديف دندان های نامزدم
حدس می زنم
دارم خوب می شوم .
فحش
فرياد
ناسزا
به ماشين جلوئی
به چراغ قرمز سمج
بوق مي زند پسرک
پشت فرمان اتوبوس
پا می کوبد
شکار می کند عکاس ولگرد
پسرک و عقده هايش را
از دريای اوراقي .
( ـ خسته بودم از اتاق كوچك دنياي پيچيده شده ي جنگ و نا برابري . بيرون زدم
از سختي و بي رحمي آدمهاي گنده . كودكي جنگ زده شدم نشسته بر تخته سنگ كه
پاهايش را در آب زلال چشمه ي آرزوهاي كوچك به تاب و رقص در مي آورد و شعر مي خواند ؛
شعر عاميانه ... ـ )
تو كه ماه بلند در هوائي
منم ستاره ميشم دورت مي گردم
تو كه ستاره مي شي دورم رو مي گيري
منم ابري مي شم رو تو مي گيرم
تو كه ابري مي شي رو مو مي گيري
منم بارون مي شم تن تن مي بارم
تو كه بارون مي شي تن تن مي باري
منم سبزه مي شم سر در مي يارم
تو كه سبزه مي شي سر در مي ياري
منم بزي مي شم سر تو مي خورم
تو كه بزي مي شي سرمو مي خوري
منم قصاب مي شم سر تو مي برم
تو كه قصاب مي شي سرمو مي بري
منم پشم مي شم مي رم تو شيشه
تو كه پشم مي شي مي ري تو شيشه
منم پنبه مي شم در تو مي گيرم
تو كه پنبه مي شي درمو مي گيري
منم دشك مي شم تو اطاق مي افتم
تو كه دشك مي شي تو اطاق مي افتي
منم عروس مي شم رويت مي شينم
تو كه عروس مي شي رويم مي شيني
منم دوماد مي شم پهلوت مي شينم
تو كه دوماد مي شي پهلوم مي شيني
منم ينگه مي شم درها رو مي بندم
ــ منبع از : تاريخ تحليلي شعر نو ( شمس لنگرودي )
صبح ها
به تو زنگ مي زنم تا تكرار نباشم
به آسمان مي نگرم
باز هم قار قار كلاغ
به روبرو مي نگرم
باز هم گربه
كه ناف خودش را مي ليسد
خميازه مي كشد .
صبح ها
به تو زنگ مي زنم تا تكرار نباشم
[]
كيف سامسونت را به دوش مي كشم
نان بربري
دفترچه ي خاطرات
تلفن
روزنامه ي صبح
آگهي به دست
دنبال كار مي گردم
تغيير مي كند
جيوه ي تحصيلاتم
بسته به سلام كار فرما .
[]
آدم ها
از هم گدايي مي كنند
يك نگاه
سلام
صد تومان پول .
راننده ي تاكسي اسپند دود مي كند
براي اميد قراضه اش
زير چراغ قرمز
براي سر برج نقشه مي كشد .
تلفن همراه موسيقي پخش مي كند
روژ لب جواب مي دهد
كنار خيابان
دو گنجشك بر خلاف مصلحت جامعه
عشق بازي مي كنند
دست كسي به پرشان نمي رسد .
به خانه بر مي گردم
به تو زنگ مي زنم
تا تكرار نباشم .
عيد بود
من بودم و گل بود و خدا بود.
هشتاد و يک سال
مثل يک ماهی
از دستم ليز خورد و رفت
مثل يک مشت تيله ريخت دلم
قُ لو ب
قُ لو ب
گم شد
مثل روزی که در کنکور خوار شدم
بهم گواهينامه ندادند
به زور سرباز شدم
سر
باز
شدم .
جسدم
کنار رودخانه
مثل تخته سنگی
شسته شد
شسته شد
شسته ...
-------------------------------------------
احتياج مبرمی به خواندن و فقط خواندن دارم . و بهتر است برای مدتی از نوشتن در وبلاگ خداحافظی کنم . وسواس غريبی گرفته ام نسبت به نوشته هام ... وسواس - وسواس - شبها از خواب بيدار می شوم و آنها را زير شير آب می شويم و صبح ها آنها را می پوشم و انگشت نما می شوم...
حالا تصميم گرفته ام بنشينم در اتاقم و از اين پنجره تو را تماشا کنم ؛ بخوانم ؛ دلم می خواهد آدمهای دور و برم را بيشتر بخوانم آنهم بدون اينکه دغدغه ی تعارفات را داشته باشم .
به تقليد از سهراب سپهری: روزهاتان پرتقالی باد !
مي بارد باران روي قلبم
گنجشك مي شوم
بال مي زنم
مي نشينم روي درختي كه بوي فقر مي دهد
تيري از تير كمان نگاه دختر
شليك مي شود
بال مي زنم
مي نشينم كنار آنتن آه
تصوير خوشبختي را از آسمان هفت رنگ گدايي مي كنند
“ نان بوي بنگ و افيون مي دهد “
بال مي زنم
مي نشينم كنار پنجره ي لوكس
با بالهايم پاك مي كنم پرده هاي مه را
تو را آماده ي آغوش رذالت مي بينم
باران مي بارد
قلبم مثل گنجشك مي زند
بوي فقر
افيون
رذالت مي آيد
باران مي بارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
“ نان بوي بنگ و افيون مي دهد “ با كمي تغيير از فروغ فرخزاد
به نظر شما به چه دليلهايی شعر زير از احمد شاملو
شعری است که از نظر منتقدين بسيار عالی است ؟
طرح
شب
با گلوی خونين
خوانده است ديرگاه
دريا
نشسته سرد
يک شاخه
به سوی نور
فرياد می کشد
شنبه
به ساحل مي روم
گوش ماهيها
دندانهاي افتاده ي دريا را جمع مي كنم
مي چينم روي روزنامه ي امروز
يك شنبه
دفترچه ي تلفن را مي چلانم
مي چكد يك شماره روي چشمهاي خشكيده ام
دو شنبه
با تو قرار دارم
برف مي بارد روي چراغ هاي سبز
حرفهاي تو
مي بارد به آتش داوري ام
سه شنبه
دچار حواس پرتيم
در خيابانهاي پراكنده شهر
براي كار پراكنده ام
چهار شنبه
نگاه مي اندازم به مدرك تحصيلي ام
حساب مي كنم
تحمل درخت ، ماشين ، موشهاي خاكستري
پنج شنبه
مرور مي كنم
نامه هاي نرسيده ام را
كه نوشتم براي رويا
جمعه
احتياج به جمعه ي بيست و چهار هزار ساله دارم.
ديروز ؛ غروبی رفتم به خانه ی هنرمندان تا از نتيجه مسابقه ی داستان نويسی سايت
سخن ( که خود نيز در آن شرکت کرده بودم ) با خبر شوم .
با اينکه نحوه ی اعلام نتايج بسيار نامناسب بود اما بالاخره متوجه شدم که دوستان هنرمند و
گرامی زير برنده مسابقه شده اند :
به چهار نفر تنديس صادق هدايت رسيد که عبارتند از :
امير رضا بيگدلي ( نويسنده داستان :حالا مگر چه می شود )
شيوا کريمی ( نويسنده داستان : دنيپر يخ زده )
نوشين غريب دوست ( نويسنده ي داستان : ناز بانو )
ناتاشا اميري ( نويسنده ي داستان : آن كه شبيه تو نيست )
---------
به دو نفر از دوستان نويسنده لوح تقدير رسيد ( البته لوح تقديري كه آماده نبود !!!!!!!!!):
مصطفي مستور ( نويسنده ي داستان : من داناي كل هستم )
امير حسين خورشيدفر ( نويسنده ي داستان : همسايه )
در ضمن ديدن دوستان وبلاگ نويس هم باعث خوشحاليم شد و همچنين دوستاني كه تازه
با آنها آشنا شدم مثل : خرمگس خاتون
به اميد روزهاي بهتر و پر رونق تر براي ادبيات ايران .
---------
( بد نيست به اين وبلاگ فلسفي هم سري بزنيد چرا كه همه دوست داريم بدانيم :
حقيقت چيست؟)
براي دروغ مي رقصند
نئونهاي شهر
چون كودكي
كنارت آرام مي گيرم
تا مبادا رقص كلماتت را بر هم بزنم
...
*************************
(يك پيشنهاد ـ يك پيشنهاد دوستانه)
از شعرهاي آقاي مسعود رضايي خليق در وبلاگ آفتااب لذت ببريم.
جعبه مداد رنگی
کامپيوتر بيمارم را استارت می زنم
موسيقی غير مجازم...
دستهايم را می شويم
امشب
ودکا می نوشم
تکه تکه هايم را از کوچه صدا می زنم
جمع شوند در لباسم
هنگام جراحی دگمه پيراهن
فيلم زندگيم را play مي كنم
the end زود هنگام آن
نوک انگشت
سر سوزن بود .
شعري از :مهرداد فلاح
وضعيت
خفته كه پنجره هايش بسته ست
باران را نمي شنود
نمي داند كه باران است
بيدار كه پنجره هايش بازست
باران را مي شنود
مي بيند كه باران است
عابر كه زير باران راه مي رود
و باران را بر پوست صورت لمس مي كند
لب مي گشايد و مي گويد:
باران
باران
باران
مهرداد فلاح
خواب ديدم
دريا دست رساند
پاهام را نوازش كرد
بردند
ميان دو کبوتر
آونگ دارم كردند
پا شدم
تعبير كردم
توی دفترم :
خط های عابر پياده را می شمارم
ماشينهای مسيرم...
مغازه ها...
می رسم به اداره
کارت می زنم
غروب که می شوم
دوباره کارت می زنم
شنيده ام
ته خيابان سيزدهم
عروسک خانه ای شده ای
کنار دراور اطلسی
آينه ی نقره کار
صف منظم رژ لب ها.
اقرار می کنم :
دلم می خواست
می توانستم
ديگر خود را
سکه
سکه
در باجه های زرد خرج نکنم
هنوز با تو تماس دارم :
وقتی می گويی الو
جواب نمی دهم
به کبوترم دانه می دهم
...
...
****
اين شعر کمی تا قسمتی طولانی است اما
چون دوست دارم ارتباطم با دوستان جديد
وبلاگ نويسم قطع نشود (با عرض معذرت)
آن را نوشتم .
عوارضی اتوبان را که رد کردم زدم کنار . کمربند ايمنی را بستم .
کاست دلخواهم را از ميان ده ؛ يازده کاست به هم ريخته ی
درون داشبرد بيرون کشيدم و در ضبط گذاشتم و صدای آنرا بالا بردم
به انتهای تصميم به آخر جاده چشم دوختم و با عزم راسخ
زدم دنده يک و به راه افتادم ...
بيدار كه شدم عزرائيل كنار تخت نشسته بود و تخمه مي شكست
مرا كه ديد چشمهايم را بست و رفت.
آخه چرا كلاغها مي رن نوك نوك درخت ها مي شينن؟
اينجا پارک
پارك شهر
پارك شهر تهران است
تو راست قامت ترين درختي
كه سايرين
كج و پيچ رشد مي كنند
تا اندام تو را
تحسين كنند
اما
بي گناه است آنكه ...
بي گناه است آنكه ...
کسی با بديهی ترين جمله ها
ديوانگي خود را فرياد مي زند
باغبان
صد تومان
دويست تومان
حقوق سر برجش را جلوتر خرج مي كند
با دلخوري
گلي را در باغچه مي كارد
كنار شمشادها
كه انگشتان جسارتشان قطع شده
كسي التماسش پژمرده مي شود
تا روز مرگش
تو آن راست قامت ترين درختي
كه سايرين
كج و پيچ رشد مي كنند
تا اندام تو را
تحسين كنند
اما
...
داستانهاي كوتاه و محشر علي قانع .
از داستان کوتاه ناصر کرمی در وبلاگ سِامک گلشِری لذت ببريم.
نذري براي بودا
دهان ها ،
اگزوزهاي كلمات ...
انگشت ها ،
چكش هاي تاكيد ...
چشم ها ،
پيش دستي مي شوند
هشدار مي دهند
هشدار مي دهند.
در زجر هر تازيانه ريشخند
چشمهاي دوربينم را مي بندم
ياد اولين عكس تو
نيرويي مي شود به تنم.
براي فرصت بوسه
دعائي را زمزمه مي كنم.
دهان ها ،
قفل
انگشت ها ،
علفهای هرزه
چشم ها ،
پيش دستي های شكسته!
ديو خوابيده
ديو خوابيده!
از شعر زيبای دلتنگيهای دختر افغان در وبلاگ خيلی وقته من چشاتو ميشناسم لذت ببريم.
مقاله زنان سيگاری را در وبلاگ هفته نامه شهر قشنگ بخوانيد .
غرق شويم در لحظه هاي شاعرانه ماهي بانو : “مردن در ملال لحظه های بی سن“
همراه ويرجينياوولف : “ روز اول دي ماه ... “ از فروغ فرخزاد ياد كنيم.
مــــــــــــــــــــــادر
مـ
ي
چـ
يـ
نـ
م
كلمات
دور قاب عكس مادر
مي ميرد اشتباهم را
مي بوسد
گاز مي گيرد
مي بوسد لپ هاي سفيدم را.
مي سپارد مرا به الفبا
دل شاگرد اوليم را
هديه مي كند جوجه اردك زشتي
در خلسه اندوه
رخت مي شويد
غدا مي پزد
ظرف مي شويد
قرص هاي هشت ساعت به هشت ساعتش را مي جويد
مي زند دوا گلي به زخم سرم
ـ از سنگ كودك همسايه ـ
مي كند نفرين
سرزنش
مي شود پشيمان
شب بر سر بالين.
هل هله هاي شادي
هنگام عروسي
آرزوي خوشبختي
آرزوي خوشبختي
مي شود مادري ديگر
نوه ي شيرين را
مي زنم روبان سياهرنگ عزا
قاب عكس مادر را
مي زند لبخند
مي رساند دست
پاك مي كند اشكهايم را
مي گويد:
بخند.
مـ
ي
چـ
يـ
نـ
م
كلمات
دور قاب عكس مادر.
يک هفته با ديو شطرنج کردن و در آخر مات شدن.
سماجت ساعت بيدارم می کند
پاشو
پاشو
زندگی کن
پاشو
پاشو
رسم می کنم خميازه ای بر صورت نشسته ام
تپه ي اجساد درون زير سيگاری
کتابهای دهان باز کرده
ظرفهای نشسته پا
فرم خالی کنکورهای مداوم
پستخانه ي هشت پا
باران بند نيامده
ماشين پنچر
زاپاس پيرتر از سفر
کاغذ نوشته هايم را موشکی می کنم
می فرستم تا رويا
باز می گردد به شومينه قلبم
چای می نوشم
چای نپتن
باران بند نمی آيد
بايد زندگی کنم
شماره ای حفظم
من دون کيشوتم
تلفن نيزه ام
شماره مورد نظر تا اطلاع ثانوی مريخ است .
کاغذ نوشته هايم را موشکی می کنم
می فرستم تا رويا
باز می گردد به شومينه قلبم.
در افزايش حجم افکارش
به بن بست اخمهای جور وا جور رسيد
يک طرف صورتها خنديد
و انگشتهای اشاره خار پشتی هراسان
که چشم دوستی را
چشم روباه می ديد .
در افزايش حجم افکارش
آی با کلاه
می خنديد و کشيدنش آرزوی نازی بود
و انصاف «جيم»
جوجه اردک زشت را قو می خواند.
در افزايش حجم افکارش
...
ديشب بعد از کلی سر و کله زدن با چند کلمه لجباز و بی چشم و رو
که از وسط همين شهر لجن گرفته نجاتشان داده بودم .
قلم را گذاشتم کنار و با چشمهای خمار آلود رفتم که بخوابم.
آمدم آباژور را خاموش کنم که ديدم يک ليوان خالی از روی دراور کنار
تخت همينجور بر و بر نگاهم می کنه
آباژور را خاموش کردم
چشمهايم را بستم
و تا اذان صبح پهلو به پهلو شدم و از چشمهای ليوان خالی فرار کردم.
درسهايي از داستاننويسي : وبلاگ سه زن بلند بالا
بياييم همراه با سيامك گلشيري از كافكا يادي كنيم.
سالگرد هفت سالگی
کنار خانه اشان؛ خانه ای بزرگ به اندازه چادر گلی دخترک ساخته بودند و
پسرک دری را در هوای خيالاتش به صدا در آورد و دختر با شادی مثل
کسی که می خواهد هديه تولدش را باز کند آنرا به هوای روياهايش
گشود .
عروسک بچه ي هميشه خندان را کنار اتاق ؛ بدور از قسمتی که چادرش
سوراخ بود خواباند ؛ برای شويش يک چای ريخت و تا آورد به او بدهد
استکان چپه شد و هر دو خنديدند . پسرک استکان را روی نعلبکی گذاشت
و چايش را خورد .
و پرسيد : واکسن بچه را زدی .
و زن در حالی که ظروف پلاستيکی اش را در بوفه ی دلخواهش می چيد
گفت : آره؛ خدا کنه امشب تب نکنه .
پدر نگاهی به سقف خانه کرد و با ديدن آفتاب صلات ظهر گفت : ناهارو
بيار که خيلی گشنمه.
سفره را چيده بودند که صداهای عصبانی هشدار دادند که ناهار حاضر است
دخترک نگران ؛ عروسک را به بغل گرفت و با تمام جهيزيه اش در چادر گلی
لحظه ای چشم در چشم پسر دوخت که با سری کج شده از التماس و با
چشمانی نيمه بسته از آفتاب تابستان به او ذل زده بود . لبهای دخترک جنبيد
گويی آرزو می کرد :ای کاش بزرگ بوديم . و سپس به سمت صداهای عصبانی دويد.
زني در خانه اي تنهاست
ظرف مي شويد
جارو مي كشد
پرده هاي كهنه خانه را بر روي روز مي كشد
او كار مي كند
كار مي كند
كار مي كند
و مدام به ياد عشقش
به ياد اوست كه كسي نميداند
حتي شويش.
‹›
پيرزني در خانه اي تنهاست
كتابي مي خواند و مي گريد
و مي داند
كه داستان زندگيش را
هيچكس نميداند
هيچكس نمي خواند
به خود مي گويد :
زندگيم غربت تمام تراژدي ها را داشت
ولي افسوس
شكسپيري نيست .
( شعر از كتاب پابرهنه تا صبح اثر گراناز موسوي است )
فرودگاه
كيفم را بگرديد چه فايده ؟
تهِ جيبم آهي پنهان است كه مدام شنيده : ايست !
ولم كنيد !
اصلآ با بوته ي تمشك مي خوابم و از رو نمي روم
چرا هميشه زني را نشان مي گيريد
كه دل از ديوار مي كند
قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند ؟
در چمدانم چيزي نيست
جز گيسواني كه گناهي نكرده اند
ولم كنيد !
خواب ديده ام اين دل را از خدا بلند كرده ام كه به فردا نمي رسم
خواب ديده ام آنجا كه مي روم
كفش هايم به جمعه مي چسبد
نكند تمامِ زمين خدا سرطان خون دارد ؟
قاصدكي را فال مي گيرم و رها مي كنم به ماه :
برگرد جمعه ي روزهاي بچگي
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روييده بود از دستش
و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم
عاشقش شدم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيرند
كه قلبي به پيراهنش سنجاق كرده است؟
اين جا هميشه پرواز معطل است
در تير و كمانِ كوچه هاي جنگ
يا در دامن گل دارِ طناب رخت
به هر حال شب پره ها پير مي شوند
دست كم عكس كودكي ام را پس بدهيد !
غريب تر از بادبادكي كه در گنجه ماند
مُهر مي خورم و دلم براي خانه تنگ مي شود
آنتن آسمان را نشانه مي رود اما
بر بند رخت پيراهنم خدا را بغل گرفته است
ارديبهشت ۱۳۷۵ گراناز موسوي
انقلاب را به سه دسته كلي زير تقسيم كرده است :
1ـ اشعار مفهوم گرا
2ـ اشعار غير مفهوم گرا
3ـ اشعار ضد مفهوم گرا
------------------------
اينجانب قسمتهايي از كتاب را كه در رابطه با مورد 3 است ، در زير مي آورم :
شعر ضد مفهوم گرا نيز شاخه اي از شعر ذكر است . اين شعر ، كلآ نقش ارجاعي زبان را ناديده مي گيرد و بر نقش ادبي اثر ( شعر ) چنان تآ كيد مي ورزد كه در واقع ايدئولوژي متن مطلق را پيش مي كشد و در نهايت در صدد حذف و طرد هر نوع ارجاعي است . طرح تعطيل معنا ، فرايند چنين نگرشي است . ( ص 41 كتاب )
غياب معنا در شعر ضد مفهوم گرا يگانگي بيشتري را با شعر ذكر پيش مي كشد ، به ويژه كه شعر ذكر ، غياب معنا در متن را از ديدگاه پست مدرنيستها به معني حذف توان هاي حسي و ذخاير فرهنگي كلمات نمي داند ، اما اقتدار يا سرنوشت خود را به كاركردهاي زبان مي سپرد تا معنا نه متراكم ، بلكه تأويل و تفسير و در نتيجه منتشر و تكثير شود . ( ص 43 )
قسمتهاي پررنگ شده از اينجانب است.
باز هم كليد را مي چرخاند
يک
دو
سه
و آپارتمان سوت و کور
از خواب روزانه
بيدار می شود و چشم غره ای ...
باز هم تی وی را روشن می کند و صدايش را می بُرد
باز هم در آشپزخانه ای با مهتابي سرد
نيمروئی ...
بعد از سالها
نمايشگاه عکس را باز می کند
مکثهای زمان به قلبش چنگ ...
آگهی تبليغی جيغ می کشد
و صداقتش را قسم ...
ـ صدا
صدای عصای مادر آمد . ـ
اتاق های سياه را
يکی
يکی
التماس ...
ـ«حتمآ
حتمآ
مادر از سفر بازگشته است.»
و نيمروی امشب
نيمروی داغ خوشمزه ايست.
۱ـ به نظر شما مختصات و خصوصيات اشعار پست مدرنيسم چيست ؟
۲ـ آيا کسی را می شناسيد که اشعارش پست مدرن باشد ؟
۳ـ آيا با اشعار پست مدرن به راحتی ارتباط بر قرار می کنيد ؟
ــــــــــــــــــ
بی ريا بگويم که به ارسال نظرات شما بسيار محتاجم.
باتشکر!
اي كاش آخرين آهت را تابلويي كنم
اي كاش آخرين پيغامت را درك.
[]
اي كاش لحظه اوج گرفتن كلاغ را
هنگامي كه آسمان
ـ با تلخ لبخندي به زمينيان ـ
چشم به راه بود
قابي كنم
براي آن لحظه هاي تنهايي :
“ كه زيباترين ترانه ها
هجرتي عظيم را در گلو خواهش ميكند
و بهترين كسي كه دوست ميداري
در كوچه هاي ناپيدا
چون امواج آرام دريا
صدايت مي زند كه بيا “.
***
روحش آزادتر و رهاتر باد!
از قطار سريع السير زمان به بيرون
به آن زن شليته پوش روستايي
آن مسجد متروك كنار جاده
آن دخترهاي تازه بلوغ شرمگين
كه با شادي و سرور دستهاي آفتابي خود را
براي مسافرين شهري تكان ميدهند
به بيرون...
به آن پيرمرد
كه چپق مي كشد
و به آرامي يك لاك پشت
در گوشه دنج زمينش انتظار مرگ را ،
از قطار سريع السير زمان به بيرون ...
***
مگر اندوه :
“ رخت شستن ها ،
گرد گيري كردنها ،
غذا پختن هاي آن آرزو نبود “
كه تصادفآ با خبر مي شد :
شب شده .
و هميشه درد دل مي كرد:
“ مگر آدمي چند بار زندگي مي كند ؟“
“مگر آدمي چند بار زندگي مي كند ؟“
***
چمدان وجودم را برداشتم
كركره خاك گرفته پاركينگ خاطراتم را بالا كشيدم
و رفتم
گل و گلدونم را در عصيان بودني ديگر
در پي آن كس كه صدا زد بيا !
رها كردم
در اتوبان بي خيال از گذشته ،
رفيق تازه ام ، ماشين
خوابش برد
و مرا در پايكوبي و ريشخند ديوهاي بيابان
تنها گذاشت
به خانه بازگشتم
پرستار شيرة جانش خشكيده بود
و گل با چشمهاي بسته
گويي هنوز هم انتظار مرا مي كشيد
به يك نقطه
به گلي از فرش ماتم برده بود
كه برق رفت .
خيلی وقته که هيچ کتابی نخوندم . رفتم تو عمق نان امروز و دغدغه فردا .
خيلی بده نه؟ اما کسی مجبورم می کنه که حقيقت را بگم .
«فرهاد» هم درگذشت .اما «اگه بارون بباره ...آخ ...اگه بارون بباره ...»
اما « تنها صداست که می ماند »
نظرات ()
