یک شعر - یک شعر فی البداهه
خماری خرچنگ های
روی خاکستری صبح را خط سیاه کشید
من با خرچنکهام روحم را قیچی می کنم
کنار قندان صبحانه ام
بزرگترینشان تکیه داده
و با چشمهای کنجکاوش منتظر است تا براش لقمه بگیرم
نوشته های مرا کوچکترینشان ویرایش می کند
او اعتقاد دارد که خیلی پررو شده ام در نوشته هام
خماری خرچنگها
زاد و ولد سیاهشان
کج کجی راه رفتنشان وقتی که گریه می کنی
حمله ی ناگهانیشان وقتی که می خندی
شاخکهای درازشان وقتی که فکر می کنی
شیطان ترینشان همیشه با من به سر کار می آید
بیرون از خانه او ساکت است
و به هیچ کس کاری ندارد
و تا غروب لااقل صد بار روحم را قیچی کرده و دوباره به هم چسبانده
خماری خرچنگها
روی سیاه شب را کم کرده اند .
نویسنده : ح ـ ملايی ; ساعت ٧:٤٦ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
