( يک شعر ـ يک شعر پيشنهادی برای خواندن )
شعر را که خواندم تصميم گرفتم دوستان وبلاگ نويسم را نيز در لذتی که از
اين شعر بردم شريک کنم بنابراين لذت اين شعر را تقديم می کنم به کسانی
که هر روزم را با مطالب خواندنی آنها پربار می کنم :
آوات و هيوا - آيرو - نانام - رضا حيرانی - يوسف عليخانی - سپيده شاملو ـ پروين -
مريم هوله - هومن عزيزی - گراناز موسوی - علی قانع - نيما عابد -
مهرداد فلاح - حسن محمودی - و ساير دوستان .
( شعر از کتاب « افق سياه تر » سروده ی بهمن صالحی ـ سروده شده در ۱۳۴۳ )
در شهرهای کوچک
در شهرهای کوچک
با کوچه های تنگ و گل آلود
با خانه های کهنه و دلگير
آوخ که زندگی
چون انتظار مرگ ؛
آرام و تلخ و خسته کننده ست :
با آسمان شان
خورشيدهای تنبل و مفلوک
با روزهای شان
ساعات انتظار کشنده ست.
در شهرهای کوچک
هر چيز در نگاه غم آلود کوچک است :
ميدان شهر
با زنگ های مهمل ساعت ؛
بازار
با دکه های تنگ و محقر ؛
ديوارهای کهنه
با آگهی مجلس ترحيم ؛
و قلب ها
با عشق های خسته و بيمار ...
گويی که کوچه ها و خيابان ها
آوازهای کهنه و غمناکی ست
که آفتاب پير
در طول روزهای عبث ؛
تکرار می کند
گوئی که چهره ها
گل های کاغذين غريبی است
که اسب زرد ماه
پيوسته در طويله ی تاريک آسمان
نشخوار می کند!...
در شهر های کوچک
يک عشق ساده
رسوائی بزرگ دو قلب است
و ذهن بچه ها
آکنده از طنين قدم های شرمناک
گوئی که خوشبختی را
در مسلخ عقايد و آداب
چون گوسفندی محتضری سر بريده اند
گوئی که آرزوها را
در کاسه های چينی و زيبای آبگوشت
مغروق ساختند!...
در شهر های کوچک
گوئی که زندگی
در قالب فشرده ی خود سخت کوچک است :
هر اتفاق ساده و تکراری
مثل نزاع و عربده ی چند مرد مست
در امتداد شب
مثل تصادف دو اتومبيل
در قلب چار راه
يا تازيانه خوردن محکومی
در زير آفتاب خيابان
سرگرمی جديد نگه هاست
و طرح يک نئون
بالای شيروانی يک بانک يا هتل
انگيزه شگفتی چشمان...
گوئی که دست هائی نامرئی
گودال های عميقی حفر کرده اند
تا فکرهای بزرگی را
در خود فرو دهند.
در شهر های کوچک
گوئی که فکرها همه ناچيز و کوچک است
گوئی که می توان
از يک امامزاده ی کوچک
با نذر ساده ؛ معجزه های بزرگ خواست
يا عقده های تنهائی را
با چند قطره اشک
در پای تکيه ها و منابر ز دل فشاند
و روز جمعه را
با پاکتی ز تخمه ی خندان
بر گورهای ساکت و تنها ؛ به شب رساند
*
در شهر های کوچک ؛ آری
گوئی که راه ها همه يکسان
در انتهای کوچه ی بن بستی
مسدود می شود ؛
گوئی که دنيا
با آنهمه بزرگی و وسعت
در طول راه خانه ی تو تا محل کار
- در پيج آن خيابان ـ
محدود می شود
