}( يک شعر ـ يک شعر خواندنی از نصرت رحمانی )
به عزيزم جلال آل احمد
سقاخانه
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زير پايم
ديده ام مات به تاريکی راه
پنجه بر پنجره ات می سايم !
[]
چشمهای حلبی باز امشب
نگه خويش به من دوخته اند
شمعها ؛ گرچه دمی خنديدند ؛
عاقبت گريه کنان سوخته اند !
[]
آه ... ! اين جام مسين از چه سبب
روی سکوی بدين سان گير است؟
هوس ميکده اش بود مگر
که بچنگال تو در زنجير است ؟
[]
قفل بر چفت تو ... سقاخانه
مادرم بست ؟ چرا ؟ راست بگو .
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست ؟ چرا ؟ راست بگو !
[]
کهنه ؛ کی زد گره بر محجر تو ؟
اختر ؛ آن دختر مشگین گيسو ؟
چادر آبی خال خالی داشت ؟
رخت می شست همیشه لب جو ؟
[]
بخت او باز شد آخر يا نه ؟
پسر مشدی حسن او را برد ؟
جادوی صغری بگم کاری کرد ؟
يا گره بر گره ی ديگر خورد ؟
[]
گردن شير سقاخانه
مادری بست نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعد از آن آه ... ! خودت مي دانی
[]
وای ... اين لاله ی گردآلوده
يادگار دل خاموشی نيست .
وای اين آينه ی دود زده ؛
عاقبت چهره نمای رخ کيست ؟
[]
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زیر پايم
قصه بس اگر چه سخن بسيار است
تا شب بعد سراغت آيم
اسفند ۱۳۳۳- تهران
نویسنده : ح ـ ملايی ; ساعت ٩:٠٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
