( يک شعر ـ شعری که آرزو داشتم چاپ شود )
فحش
فرياد
ناسزا
به ماشين جلوئی
به چراغ قرمز سمج
بوق مي زند پسرک
پشت فرمان اتوبوس
پا می کوبد
شکار می کند عکاس ولگرد
پسرک و عقده هايش را
از دريای اوراقي .
( يك شعر ـ يك شعر عاميانه )
( ـ خسته بودم از اتاق كوچك دنياي پيچيده شده ي جنگ و نا برابري . بيرون زدم
از سختي و بي رحمي آدمهاي گنده . كودكي جنگ زده شدم نشسته بر تخته سنگ كه
پاهايش را در آب زلال چشمه ي آرزوهاي كوچك به تاب و رقص در مي آورد و شعر مي خواند ؛
شعر عاميانه ... ـ )
تو كه ماه بلند در هوائي
منم ستاره ميشم دورت مي گردم
تو كه ستاره مي شي دورم رو مي گيري
منم ابري مي شم رو تو مي گيرم
تو كه ابري مي شي رو مو مي گيري
منم بارون مي شم تن تن مي بارم
تو كه بارون مي شي تن تن مي باري
منم سبزه مي شم سر در مي يارم
تو كه سبزه مي شي سر در مي ياري
منم بزي مي شم سر تو مي خورم
تو كه بزي مي شي سرمو مي خوري
منم قصاب مي شم سر تو مي برم
تو كه قصاب مي شي سرمو مي بري
منم پشم مي شم مي رم تو شيشه
تو كه پشم مي شي مي ري تو شيشه
منم پنبه مي شم در تو مي گيرم
تو كه پنبه مي شي درمو مي گيري
منم دشك مي شم تو اطاق مي افتم
تو كه دشك مي شي تو اطاق مي افتي
منم عروس مي شم رويت مي شينم
تو كه عروس مي شي رويم مي شيني
منم دوماد مي شم پهلوت مي شينم
تو كه دوماد مي شي پهلوم مي شيني
منم ينگه مي شم درها رو مي بندم
ــ منبع از : تاريخ تحليلي شعر نو ( شمس لنگرودي )
