( يک شعر ـ يک شعر فی البداهه )
عيد بود
من بودم و گل بود و خدا بود.
هشتاد و يک سال
مثل يک ماهی
از دستم ليز خورد و رفت
مثل يک مشت تيله ريخت دلم
قُ لو ب
قُ لو ب
گم شد
مثل روزی که در کنکور خوار شدم
بهم گواهينامه ندادند
به زور سرباز شدم
سر
باز
شدم .
جسدم
کنار رودخانه
مثل تخته سنگی
شسته شد
شسته شد
شسته ...
-------------------------------------------
احتياج مبرمی به خواندن و فقط خواندن دارم . و بهتر است برای مدتی از نوشتن در وبلاگ خداحافظی کنم . وسواس غريبی گرفته ام نسبت به نوشته هام ... وسواس - وسواس - شبها از خواب بيدار می شوم و آنها را زير شير آب می شويم و صبح ها آنها را می پوشم و انگشت نما می شوم...
حالا تصميم گرفته ام بنشينم در اتاقم و از اين پنجره تو را تماشا کنم ؛ بخوانم ؛ دلم می خواهد آدمهای دور و برم را بيشتر بخوانم آنهم بدون اينکه دغدغه ی تعارفات را داشته باشم .
به تقليد از سهراب سپهری: روزهاتان پرتقالی باد !
