( يک نبرد ـ يک نبرد اتفاقی )
يک هفته با ديو شطرنج کردن و در آخر مات شدن.
سماجت ساعت بيدارم می کند
پاشو
پاشو
زندگی کن
پاشو
پاشو
رسم می کنم خميازه ای بر صورت نشسته ام
تپه ي اجساد درون زير سيگاری
کتابهای دهان باز کرده
ظرفهای نشسته پا
فرم خالی کنکورهای مداوم
پستخانه ي هشت پا
باران بند نيامده
ماشين پنچر
زاپاس پيرتر از سفر
کاغذ نوشته هايم را موشکی می کنم
می فرستم تا رويا
باز می گردد به شومينه قلبم
چای می نوشم
چای نپتن
باران بند نمی آيد
بايد زندگی کنم
شماره ای حفظم
من دون کيشوتم
تلفن نيزه ام
شماره مورد نظر تا اطلاع ثانوی مريخ است .
کاغذ نوشته هايم را موشکی می کنم
می فرستم تا رويا
باز می گردد به شومينه قلبم.
